پایگاه اطلاع رسانی سعید رضائی

دبیر زبان و ادبیات فارسی ناحیه 2

پایگاه اطلاع رسانی سعید رضائی

دبیر زبان و ادبیات فارسی ناحیه 2

پایگاه اطلاع رسانی سعید رضائی
اینجانب سعیدرضائی دبیر زبان و ادبیات فارسی ناحیه دو این وب سایت را طراحی نموده ام .
هدفم از ایجاد این وب سایت، به اشتراک گذاشتن دانسته هایم با شما عزیزان است .
در حال حاضر طرح یک آیه ‌‌ُ،یک شعر در حال اجراست.در طرح (تطابق آیات با ابیات )به یاری سبز شما نیازمندیم ...
گاهی اوقات هم در مورد مسائل روز ، یادداشت هایی مینویسم که در وب سایت منتشر میکنم .
مطالب مربوط به زبان و ادبیات فارسی و همچنین توضیحاتی که لازم بدانم را قرار می دهم . این مطالب بیشتر برداشت های خودم و دست نویسه های خودم می باشد لذا از کلیه کسانی که مطالب اینجانب را می خوانند خواستارم در صورت وجود عیب و ایراد در محتوا ،گزارش دهند.
نویسندگان
پیوندها
آخرین نظرات
  • ۱۲ فروردين ۹۷، ۱۳:۰۱ - هیولای جهنمی
    قشنگ بود
 به نام خداوند  دادار  پاک                     پدید آور آدم ازآب وخاک
 
واضح است که سعدی، حکایات گلستان را جهت سرگرم کردن و پر کردن اوقات فراغت ما ننوشته است . سعدی در پسِ هر حکایت به دنبال القاء کردن مطلبی مهم به مخاطب است ، لذا خوب است که پس از خواندن هر حکایت ، حدّاقل برای چند لحظه به پیام های آن فکر کنیم .باید شخصی که این حکایت ها را می خواند از معنای ظاهری و سطحی آن عبور کند و به عمق آن برسد.
حکایت شماره 1:

 کاروانی در یونان بزدند و نعمت بی قیاس(1) ببردند . بازگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیامبر شفیع آوردند اما فایده نکرد .

چو پیروز شود دزد تیره روان --- چه غم دارد از گریه کاروان ؟

لقمان حکیم اندر آن کاروان بود ، یکی  از کاروانیان او را گفت که مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی تا از مال ما دست بردارند که دریغ باشد چنین نعمتی که ضایع شود ، گفت : دریغ ضایع کردن حکمت است که با اینان گفتن .

آهنی را که موریانه بخورد --- نتوان برد از او به صیقل ، زنگ
با سیه دل چه سود گفتن و وعظ --- نرود میخ آهنین بر سنگ

همانا که جُرم از طرف ماست

به روزگار سلامت،شکستگان دریاب  ---  که جبر خاطر مسکین(2) ، بلا بگرداند
چو سائل به زاری طلب کند از تو چیزی ---  بده و گرنه ستمگر به زور بستاند
 توضیحات حکایت اول
1- نعمت بی قیاس : ثروت بی اندازه 
2- جبر خاطر مسکین :  مهربانی و دستگیری از مسکین

---------------------------------------------------------------------------------
حکایت شماره 2:
دو شاهزاده در مصر بودند ، یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت . عاقبته الامر آن یکی علّامه عصر گشت و این یکی سلطان مصر شد . پس آن توانگر با چشم حقارت در فقیه نظر کرد و گفت : من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکِنت بماندی . گفت : ای برادر ، شکر نعمت حضرت باری تعالی بر من واجب است که میراث پیغمبران یافتم و تو میراث فرعون و هامون . که در حدیث نبوی (ص) آمده : العلماء ورثـة الانبیاء

من آن مورم که در پایَم بمالند --- نه زنبورم که از دستم بنالند
کجا خود شکر این نعمت گزارم --- که زور مردم آزاری ندارم ؟
 توضیحات حکایت دوم
در این حکایت سعدی از تلمیح به حدیث نبوی استفاده نموده است و با شگرد خاصی برتری علم را نسبت به ثروت بیان نموده است و برای تایید سخن خود از حدیث استفاده نموده است.
---------------------------------------------------------------------------------
حکایت شماره 3:
 جوانمردی را در جنگ تاتار(1) زخمی هولناک رسید . کسی گفت که فلان بازرگان نوشدارو دارد ، اگر بخواهی شاید دریغ نکند که معروف است او بخیلی بی مروّت است . 

گر بجای نانش اندر سفره بودی آفتاب --- تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان

جوانمرد گفت : اگر بخواهم یا میدهد و یا نمیدهد و اگر بدهد منّت تا ثریّا خواهد گذاشت . باری ، خواستن از او زهر کشنده است .

هرچه از دونان(2) به منّت خواستی --- بر تن افزودی و از جان کاستی

و حکیمان گفته اند : آب حیات گر بفروشند به آبروی ، دانا نخرد که مُردن به علّت(3)، به از زندگانی به ذلّت 

  اگر حنظل(4) خوری از دست خوش روی --- به از شیرینی از دست ترش روی
توضیحات  حکایت سوم :
1- تاتار : طایفه ای بزرگ در ترکستان 
2- دونان : پَستان و فرمایگان
3- علّت : بیماری
4- حنظل : شیره درختی است که بی نهایت تلخ و بد بو است 

----------------------------------------------------------------------------------
حکایت شماره 4:
 منجّمی (1)به خانه درآمد ، یکی مرد غریبه را دید که با زن او  نشسته است . فریاد و فغان کرد و دشنام و سقط(2) گفت و فتنه و آشوب به پا خاست . حکیمی که در حال گذر بود گفت : 

تو بر اوج فلک چه دانی چیست --- که ندانی که در سرایت(3) کیست ؟
 
توضیحات این حکایت:

1-منجم:ستاره شناس
2-سقط گفتن:سخنان خطا گفتن
3-سرایت:خانه ات
-----------------------------------------------------------------------------------
حکایت شماره 5:
 مردکی را چشم درد خاست . پیش بیطار(1)  رفت که دوا کن . بیطار از آنچه که در چشم خَرها میکرد در چشم او ریخت و کور شد . مردک شکایت به قاضی برد و گفت : این بیطار من را خر فرض کرد و از آنچه که در چشم خرها میریخت در چشم من فرو ریخت و کور شدم ، قاضی گفت : بر بیطار هیچ تاوان نیست اگر تو خر نبودی با حضور طبیبان حاذق(2) پیش بیطار نمیرفتی .

ندهد هوشمندِ روشن رای --- به فرومایه ، کارهای خطیر
بوریاباف(3)اگر چه بافنده است --- نبرندش به کارگاه حریر
توضیحات این حکایت:
1- بیطار : دامپزشک ، پزشک حیوانات
2-حاذق:ماهر
3- بوریاباف : حصیر باف

 مفهوم این حکایت :
هرکس را بهر کاری ساختند . این حکایت می خواهد این نکته را متذکر شود که هرکس باید وظیفه خودش را انجام دهد و دخالت در کار دیگران کاردرستی نیست.
----------------------------------------------------------------------------
 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۱۲/۲۴
سعیدرضائی

نظرات  (۳)

خوب بود
پاسخ:
سپاس
۱۲ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۰۱ هیولای جهنمی
قشنگ بود
پاسخ:
سپاس
زیاد جالب نیستن 😒

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">