✳وب سایت سعیدرضائی✳

دانشجومعلم دبیری زبان و ادبیات فارسی(ناحیه 2)

دانشجومعلم دبیری زبان و ادبیات فارسی(ناحیه 2)

✳وب سایت سعیدرضائی✳

اینجانب سعیدرضائی دانشجو معلم رشته دبیری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فرهنگیان قزوین این وب سایت را طراحی نموده ام .
هدفم از ایجاد این وب سایت، به اشتراک گذاشتن دانسته هایم با شما عزیزان است .
در حال حاضر طرح یک آیه ‌‌ُ،یک شعر در حال اجراست.در طرح (تطابق آیات با ابیات )به یاری سبز شما نیازمندیم ...
گاهی اوقات هم در مورد مسائل روز ، یادداشت هایی مینویسم که در وب سایت منتشر میکنم .
مطالب مربوط به زبان و ادبیات فارسی و همچنین توضیحاتی که لازم بدانم را قرار می دهم . این مطالب بیشتر برداشت های خودم و دست نویسه های خودم می باشد لذا از کلیه کسانی که مطالب اینجانب را می خوانند خواستارم در صورت وجود عیب و ایراد در محتوا ،گزارش دهند.

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

پنج حکایت شیرین از گلستان سعدی

دوشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۴، ۰۳:۰۸ ب.ظ
 به نام خداوند  دادار  پاک                     پدید آور آدم ازآب وخاک
 
واضح است که سعدی، حکایات گلستان را جهت سرگرم کردن و پر کردن اوقات فراغت ما ننوشته است . سعدی در پسِ هر حکایت به دنبال القاء کردن مطلبی مهم به مخاطب است ، لذا خوب است که پس از خواندن هر حکایت ، حدّاقل برای چند لحظه به پیام های آن فکر کنیم .باید شخصی که این حکایت ها را می خواند از معنای ظاهری و سطحی آن عبور کند و به عمق آن برسد.
حکایت شماره 1:

 کاروانی در یونان بزدند و نعمت بی قیاس(1) ببردند . بازگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیامبر شفیع آوردند اما فایده نکرد .

چو پیروز شود دزد تیره روان --- چه غم دارد از گریه کاروان ؟

لقمان حکیم اندر آن کاروان بود ، یکی  از کاروانیان او را گفت که مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی تا از مال ما دست بردارند که دریغ باشد چنین نعمتی که ضایع شود ، گفت : دریغ ضایع کردن حکمت است که با اینان گفتن .

آهنی را که موریانه بخورد --- نتوان برد از او به صیقل ، زنگ
با سیه دل چه سود گفتن و وعظ --- نرود میخ آهنین بر سنگ

همانا که جُرم از طرف ماست

به روزگار سلامت،شکستگان دریاب  ---  که جبر خاطر مسکین(2) ، بلا بگرداند
چو سائل به زاری طلب کند از تو چیزی ---  بده و گرنه ستمگر به زور بستاند
 توضیحات حکایت اول
1- نعمت بی قیاس : ثروت بی اندازه 
2- جبر خاطر مسکین :  مهربانی و دستگیری از مسکین

---------------------------------------------------------------------------------
حکایت شماره 2:
دو شاهزاده در مصر بودند ، یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت . عاقبته الامر آن یکی علّامه عصر گشت و این یکی سلطان مصر شد . پس آن توانگر با چشم حقارت در فقیه نظر کرد و گفت : من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکِنت بماندی . گفت : ای برادر ، شکر نعمت حضرت باری تعالی بر من واجب است که میراث پیغمبران یافتم و تو میراث فرعون و هامون . که در حدیث نبوی (ص) آمده : العلماء ورثـة الانبیاء

من آن مورم که در پایَم بمالند --- نه زنبورم که از دستم بنالند
کجا خود شکر این نعمت گزارم --- که زور مردم آزاری ندارم ؟
 توضیحات حکایت دوم
در این حکایت سعدی از تلمیح به حدیث نبوی استفاده نموده است و با شگرد خاصی برتری علم را نسبت به ثروت بیان نموده است و برای تایید سخن خود از حدیث استفاده نموده است.
---------------------------------------------------------------------------------
حکایت شماره 3:
 جوانمردی را در جنگ تاتار(1) زخمی هولناک رسید . کسی گفت که فلان بازرگان نوشدارو دارد ، اگر بخواهی شاید دریغ نکند که معروف است او بخیلی بی مروّت است . 

گر بجای نانش اندر سفره بودی آفتاب --- تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان

جوانمرد گفت : اگر بخواهم یا میدهد و یا نمیدهد و اگر بدهد منّت تا ثریّا خواهد گذاشت . باری ، خواستن از او زهر کشنده است .

هرچه از دونان(2) به منّت خواستی --- بر تن افزودی و از جان کاستی

و حکیمان گفته اند : آب حیات گر بفروشند به آبروی ، دانا نخرد که مُردن به علّت(3)، به از زندگانی به ذلّت 

  اگر حنظل(4) خوری از دست خوش روی --- به از شیرینی از دست ترش روی
توضیحات  حکایت سوم :
1- تاتار : طایفه ای بزرگ در ترکستان 
2- دونان : پَستان و فرمایگان
3- علّت : بیماری
4- حنظل : شیره درختی است که بی نهایت تلخ و بد بو است 

----------------------------------------------------------------------------------
حکایت شماره 4:
 منجّمی (1)به خانه درآمد ، یکی مرد غریبه را دید که با زن او  نشسته است . فریاد و فغان کرد و دشنام و سقط(2) گفت و فتنه و آشوب به پا خاست . حکیمی که در حال گذر بود گفت : 

تو بر اوج فلک چه دانی چیست --- که ندانی که در سرایت(3) کیست ؟
 
توضیحات این حکایت:

1-منجم:ستاره شناس
2-سقط گفتن:سخنان خطا گفتن
3-سرایت:خانه ات
-----------------------------------------------------------------------------------
حکایت شماره 5:
 مردکی را چشم درد خاست . پیش بیطار(1)  رفت که دوا کن . بیطار از آنچه که در چشم خَرها میکرد در چشم او ریخت و کور شد . مردک شکایت به قاضی برد و گفت : این بیطار من را خر فرض کرد و از آنچه که در چشم خرها میریخت در چشم من فرو ریخت و کور شدم ، قاضی گفت : بر بیطار هیچ تاوان نیست اگر تو خر نبودی با حضور طبیبان حاذق(2) پیش بیطار نمیرفتی .

ندهد هوشمندِ روشن رای --- به فرومایه ، کارهای خطیر
بوریاباف(3)اگر چه بافنده است --- نبرندش به کارگاه حریر
توضیحات این حکایت:
1- بیطار : دامپزشک ، پزشک حیوانات
2-حاذق:ماهر
3- بوریاباف : حصیر باف

 مفهوم این حکایت :
هرکس را بهر کاری ساختند . این حکایت می خواهد این نکته را متذکر شود که هرکس باید وظیفه خودش را انجام دهد و دخالت در کار دیگران کاردرستی نیست.
----------------------------------------------------------------------------
 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۱۲/۲۴
سعیدرضائی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">