✳وب سایت سعیدرضائی✳

دانشجومعلم دبیری زبان و ادبیات فارسی(ناحیه 2)

دانشجومعلم دبیری زبان و ادبیات فارسی(ناحیه 2)

✳وب سایت سعیدرضائی✳

اینجانب سعیدرضائی دانشجو معلم رشته دبیری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فرهنگیان قزوین این وب سایت را طراحی نموده ام .
هدفم از ایجاد این وب سایت، به اشتراک گذاشتن دانسته هایم با شما عزیزان است .
در حال حاضر طرح یک آیه ‌‌ُ،یک شعر در حال اجراست.در طرح (تطابق آیات با ابیات )به یاری سبز شما نیازمندیم ...
گاهی اوقات هم در مورد مسائل روز ، یادداشت هایی مینویسم که در وب سایت منتشر میکنم .
مطالب مربوط به زبان و ادبیات فارسی و همچنین توضیحاتی که لازم بدانم را قرار می دهم . این مطالب بیشتر برداشت های خودم و دست نویسه های خودم می باشد لذا از کلیه کسانی که مطالب اینجانب را می خوانند خواستارم در صورت وجود عیب و ایراد در محتوا ،گزارش دهند.

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است


بسم الله الرحمن الرحیم

طاعات و عبادات همه شما مقبول درگاه احدیت . 

 

امام صادق علیه السّلام فرمودند: 


روز قیامت زن زیبا را که به خاطر زیبایی اش در فتنه افتاده است، و فریب زیبائی اش را خورده و به بی حجابی و بی عفتی و گناه آلوده شده برای حساب می آورند. پس به خدا می گوید، خدایا، تو خود مرا زیبا خلق کردی و به سبب آن در فتنه افتادم. پس حضرت مریم - سلام الله علیها - را حاضر می کنند و ندا داده می شود: آیا تو زیباتری یا مریم؟ ما او را در نهایت زیبائی آفریدیم، امّا او گناه نکرد ...

منبع : بحارالانوار، جلد  12، ص 241 



۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۵۵
سعیدرضائی

به نام خدا

کتاب گلستان سعدی کتابیست که با مطالعه آن می توانیم مردم و اطرافیان خود را بشناسیم.

سعدی در گلستان خود به ما می آموزد که:((دار القرار ما جهان دیگری می باشد))


سعدی در گلستان خود به ما می آموزد که:«لذات دنیا ناپایدار هستند و آنچه که نپاید دلبستگی را نشاید»

سعدی در گلستان خود به ما می آموزد که:«حب دنیا،ریشه تمام بدیهاست.»


 دو حکایت کوتاه و زیبا از سعدی شیرین بیان:

حکایت اول:

مُنجّمی به خانه در آمد،مردی بیگانه دید با زنِ او نشسته .دشنام داد و سقط گفت و در هم افتادند و فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلی برآن واقف شد،گفت:

تو بر اوجِ فلک چه دانی چیست؟            که ندانی که در سرای تو کیست


حکایت دوم:

وقتی به جهلِ جوانی بانگ بر مادرم زدم، دل آزرده به کُنجی نشست و گریان همی گفت :مگر خُردی فراموش کردی که درشتی می کنی؟

چه خوش گفت زالی به فرزندِ خویش/چو دیدش پلنگ افگن و پیلتن

گر از عهدِ خُردیت یاد آمدی/ که بیچاره بودی در آغوشِ من

نکردی در این روز بر من جفا/که تو شیر مردیّ و من پیرزن


کانال تلگرامی ما را دنبال کنید...

 

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۹
سعیدرضائی

شعری از استاد شهریار  به مناسب تولد حضرت مهدی (عج)


با رنگ و بویت ای گل، گل رنگ و بو ندارد


با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد


از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است


من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد


دارد متاع عفت از چار سو خریدار


بازار خودفروشی این چار سو ندارد


جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم


رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد


گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب


عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد


خورشید روی من چون رخساره برفروزد


رخ برفروختن را خورشید رو ندارد


سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن


هر چند رخنهٔ دل تاب رفو ندارد


او صبر خواهد از من بختی که من ندارم


من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد


با شهریار بی دل ساقی به سرگرانی است


چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد


(میلاد حضرت مهدی (عج) مبارک باد )🌹🌹🌹🌹🌹🌹

کانال ما را در تلگرام دنبال کنید ...

برای پیوستن به کانال کافه شعر ،تصویر زیر را کلیک کنید....



۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۴۸
سعیدرضائی