✳وب سایت سعیدرضائی✳

دانشجومعلم دبیری زبان و ادبیات فارسی(ناحیه 2)

دانشجومعلم دبیری زبان و ادبیات فارسی(ناحیه 2)

✳وب سایت سعیدرضائی✳

اینجانب سعیدرضائی دانشجو معلم رشته دبیری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فرهنگیان قزوین این وب سایت را طراحی نموده ام .
هدفم از ایجاد این وب سایت، به اشتراک گذاشتن دانسته هایم با شما عزیزان است .
در حال حاضر طرح یک آیه ‌‌ُ،یک شعر در حال اجراست.در طرح (تطابق آیات با ابیات )به یاری سبز شما نیازمندیم ...
گاهی اوقات هم در مورد مسائل روز ، یادداشت هایی مینویسم که در وب سایت منتشر میکنم .
مطالب مربوط به زبان و ادبیات فارسی و همچنین توضیحاتی که لازم بدانم را قرار می دهم . این مطالب بیشتر برداشت های خودم و دست نویسه های خودم می باشد لذا از کلیه کسانی که مطالب اینجانب را می خوانند خواستارم در صورت وجود عیب و ایراد در محتوا ،گزارش دهند.

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

حکایتی بسیار زیبا از گلستان سعدی با صوت و توضیحات

سه شنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۵۵ ب.ظ

به نام آنکه مارازندگی داد                     وزآن پس مژده پایندگی داد

    یکی از فضلا تعلیم ملک زاده‌ای همی‌داد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس کردی. باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند بر داشت پدر را دل به هم بر آمد. استاد را گفت که :«پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمی داری که فرزند مرا، سبب چیست؟ »گفت:« سبب آن که سخن اندیشیده باید گفت و حرکت پسندیده کردن همه خلق را علی العموم و پادشاهان را علی الخصوص به موجب آن که بر دست و زبان ایشان هر چه رفته شود هر آینه به افواه بگویند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد.

اگر صد ناپسند آمد ز دوریش
رفیقانش یکى از صد ندانند
وگر یک بذله گوید پادشاهی
از اقلیمی به اقلیمی رسانند
پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذیب اخلاق خداوند زادگان، انبتهم الله نباتا حسنا اجتهاد از آن بیش کردن که در حقّ عوام.
هر که در خردیش ادب نکنند
در بزرگی فلاح ازو برخاست
چوب تر را چنانکه خواهی پیچ
نشود خشک جز به آتش راست»
مَلِک را حُسنِ تدبیر فقیه و تقریرِ جوابِ او موافق آمد، خلعت و نعمت بخشید و پایه و منصب بلند گردانید.
 


دریافت فایل صوتی

توضیحات: در ادامه مطلب توضیحات را بخوانید....

یکی از دانشمندان شاهزاده ای را تربیت می کرد و بی اندازه و بیشمار او را کتک می زد و زجرش می داد.یکبار پسر از شدت رنج و به خاطر بی طاقتی در برابر زجر استاد شکایت را پیش پدرش برد. لباسش را پیش پدر در آورد و زخم هایش را به پدر نشان داد . دل پدر گرفت . استاد را دعوت کرد و به او گفت :پسران مردم معمولی و عادی را این طور سرزنش و شکنجه نمی کنی که با پسر من این طور رفتار می کنی.علت چیست؟

گفت علت آن است که عموما همه مردم  و خصوصا پادشاهان سخن سنجیده باید بگویند و اعمال پسندیده انجام  دهند .به این دلیل که هر عملی که شاهزادگان و پادشاهان انجام دهند و هر سخنی که به زبان بیاورند حتما و بی شک مردم دهان به دهان به یک دیگر می گویند ولی حرف و سخنان مردم عادی چندان ارج و قدر ندارد که دهان به دهان بچرخد. 

اگر صد سخن زشت یک گدا بزند برای رفیقانش اصلا مهم نیست و ارزشی ندارد 

اما اگر یک پادشاه یک شوخی کند  دنیا پر می شود از آن بذله (نکته)خنده دار

پس واجب شد من که معلم پادشاه زاده هستم در پیراستن اخلاق فرزندان پادشاه نسبت به فرزندان آحاد جامعه بیشتر تلاش کنم .خدا پادشاه زادگان را خوب آفریده . 

هر کس در اوان کودکی و کوچکی ادب نیاموزد  وقتی که بزرگ شد رستگاری از او دور خواهد شد 

وقتی چوب تر است آن را شکل بدهچون وقتی چوب خشک شد به جز آتش با چیز دیگری نمی شود راست کرد . 

(یعنی وقتی که فرزند در سنین کم می باشد کمک کن تا شخصیتش شکل بگیرد وقتی که بزرگ شد دیگر کار از کار ساخته شده و کاری نمی شود کرد .)

پادشاه از این اندیشه خوبِ استاد دانا و بیان جوابش خوشش آمد و با او موافق شد . لباس، پول ، رتبه و مقام به آن معلم داد و منصبش را بالا برد . 

 

 

 
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۱/۱۷
سعیدرضائی

نظرات  (۵)

۱۷ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۳۰ سیّد محمد جعاوله
ممنون استفاده کردم
خوشحال میشم در زمینه ی ادبیات به من مشاوره بیایید
و نظرتون در خصوص برگ خالی بگید
و کمکم کنید در زمینه ی بهتر شدن برگ خالی
با تشکر.
پاسخ:
سلام . ممنون از حضور شما 
منتظر نظرات سازنده شما هستیم
در زمینه ادبیات هرکاری از دستم بر بیاد می کنم 
هر مشکلی بود و هر سوالی داشتید حاضرم کمک کنم ..البته اگر توانایی داشته باشم . 
وبلاگ برگ خالی هم از اون وبلاگ هایی هست که من طرفدار پر و پا قرصشم....
ان شا الله گسترش پیدا کنه و منم هر کاری از دستم بیاد برای نشر علم خواهم کرد 
و من الله التوفیق
سلام 
عالی بود اقای رضایی
پاسخ:
سلام 
ممنونم از شما
۱۸ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۵۸ معصومه صادقی
بسیار عالی بود
پاسخ:
ممنون از حضورتان
۱۸ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۲۶ زمزمه باران...
سلاااااام..
اجازه؟؟؟؟
خوبین؟؟؟

خب..بریم سراغ این پست..
چی بود اسمش(تفکر)(تعجب)
هااااا..ببخشید..همون بله...حکایتی از گلستان سعدی...(لبخند)

راستش باید حکایت اونم با اون زبون..منصرف شدم از خوندن...(خجالت)
ادامه مطلب که گذاشتین..کاش یه جمله ای هم می نوشتین تا خواننده انگیزه پیدا کنه واسه رفتن به ادامه مطلب..

حکایت خوندم...
جایگاه اجتماعی تاثیرش بر جامعه زیاااده..
پاسخ:
سلام 
ممنون شکر خدا خوبیم 
توضیحات نوشتم که متوجه بشید کاش نگاهی به توضیحات می انداختید 
ان شا االله جذابیت این وب بیشتر خواهد شد از این دفعه 
ممنون از نظرتون 
۱۸ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۱۳ خانم مهربون ....
چه زیبا 
پاسخ:
ممنون از نظرتون 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">